او رفته است
می دانم
روزهاست
قصه رفتنش را باور کرده ام
شب های سردی را بی رویا سپری کرده ام
روزهای یکنواختی را بی دلهره
نگاه جاذبش گذراند ه ام
خود را نیز نمی دانم
کجایی این دلتنگی باخته بودم
روزهای که به امید دوباره دیدنش
کوچه های خاطرات را مرور کردم
اشک های که بی حضور من بارید
و نفس های که در سینه حبس شد
او رفته است
می دانم
وقتی به خود باز می گردم
هنوز جای خالی لحظه های
با او بودن را لمس می کنم
و هیچ نمی گویم
شاید به امید
بهاری دگر
و یا نمی دانم
بهانه ای دگر
من هر شب تصویر خیال
مسافری را می بینم
که یکی از همین شب ها
از راه می رسد
و مرا به معراج یک شب
بهاری می برد
من تو را در خود می جویم
و حزن صدایت را می شنوم
و با خود ترانه های ماندن را
زمزمه می کنم
شاید ماندی و
قرار بی قراری های
دختری شدی
که بودن را رنگ عشق می زند
همو که تو از آن چیزی نگفتی
ولی خیره چشمان سبزت
سبزینه حضور آن را
فریاد زد
برای دیدار با تو
بی خویش می آیم
تا فراموش کنم
وادی ما
هوای خنک استغنا
باید باشد
با تشکر از مریم
+ نوشته شده در دوشنبه
1384/11/24ساعت 11:17 بعد از ظهر  توسط ستاره
|
هرچه میخواهم غمت را در دلم پنهان کنم سینه می گوید کهمن تنگ امدم .............فریاد کن................ هرکجا محرم شدی چشم از خیانت باز دار ای بسا محرم ها که با یک نقطه مجرم می شوند.. |
| |
نشاید خواب سنگینی بیاید برایم زخم دیرینی بیاید درختان را بگو اماده باشند که شاید برف سنگینی بیاید... هم صدای شما مبین بازگیر |
| |
من چون برف بودم او چون کوه برف اب شد به پای کوه و به جای ماند کوه.. هم صدای شما مبین بازگیر |
| |
برگ از درخت خسته می شه پاییز همش بهونست
کنم هر شب دعایی کز دلم بیرون رود مهرش
ولی آهسته می گویم الهی بی اثر باشد...
اری اغاز دوست داشتن است
گر چه پایان را نا پیداست
من به پایان نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
هر چه گشتیم د این شهر نبود اهل دلی
...........که بداند غم دل تنگی و تنهایی ما
|
یک نظر بر ابر کردم ابر باریدن گرفت یک نظر بر یار کردم یار نالیدن گرفت تکیه بر بام کرد خاک بر فرقم نشست خاک بر فرقش نشیند انکه یار از من گرفت........................
خداوندا از شادی عالم به قلب من نمی روید گیاهی در فراق سینه سوزت غم سینه سوز دارم
..........عزیزم قسم به خونت نه شب و نه روز دارم ...وقتی با چشات می بینی میره یارت از کنارت دیگه حرفی برا گفتن نمی مونه رو لبانت وقتی که عاشق بمیره عشق دیگه معنی نداره هیچ گلی برای گلدون نمی شه گل بهاره اخه تا کی بسوزم من مثل یک شب شب افروز می گن عاشقی گناهه من می سوزم واست هر روز
|
گوش کن اتش عشقم به زبان آید و بس دیده را سوی تو باشد که نهان آید وبس وقت شادی و طرب زود به پایان برسد گوهری باش که وصفت به زبان آید و بس مبین جان وز پی تو دیده به ره دوخته ام تا که شاید چوتو جانی به جهان آید و بس
|
دوباره دلم واسه غریت چشمات تنگه دوباره این دل من قشنگ تر از اهنگه ای ستاره ای ستاره بیتو شب نوری نداره این ترانه تا همیشه تورو یاد من میاره
ای خدایی که چنینم کرده ای ..........................خسته ام زه هستی کو در باز امیدی که برویم نبسته ای نه تحمل به اسارت نه امیدی به رهایی ای خدا شکر ...............ولکن این نبود رسم خدایی
این شعرها روووو مبین نوشته و خواست که با نام خودش من تو وبلاگم بذارم
با تشکر از مبین |
| | |
| | |
| |
+ نوشته شده در چهارشنبه
1384/08/04ساعت 5:26 بعد از ظهر  توسط ستاره
|
همیشه دلم می خواست اولین کسی باشم که به تو سلام می کند... روبروی آسمان پشت پنجره ی تنهایی هایم می ایستادم و انتظارت را می کشیدم... هر روز ساعت 6 که می شد می آمدم پشت پنجره و خیره می شدم به آسمان... انتظار ساعت 7 را می کشیدم که غروب شود و تاریکی شب تمام دنیا را فرا بگیرد و تو از خواب نازت بپری و من به تو سلام کنم... ستاره... همیشه دلم می خواست وقتی از خواب می پری و خودت را آماده می کنی که تمام شب را ستاره باران کنی من اولین کسی باشم که به تو سلام می کند... چقدر انتظارت را می کشیدم ستاره... اما همیشه آنقدر غرق در فکر تو می گشتم که ناگهان به خودم می آمدم و می دیدم که تو مدتهاست آن بالا نشسته ای و داری به مستی ام می خندی... ستاره تو همینگونه سریع و بی مقدمه بود که پایت را توی قلب من گذاشتی و نمی دانم جمله ی ورود ممنوع را دیدی یا نه اما آنقدر نگهبانان دروازه ی قلبم را مست کرده بودی که هیچ کدامشان مانع ورود تو نشدند... جمله ی ورود ممنوع هنوز هم روی سردر قلبم چشمک می زند اما دنیایی در دلم خانه کرده اند... تو... که خود خود دنیایی...
+ نوشته شده در سه شنبه
1384/07/12ساعت 10:43 قبل از ظهر  توسط ستاره
|
دوست داشتم وقتی که دلم می گیره دستتو بگیرم تو دستم... گرمای وجودت رو حس کنم... ضربان قلبی رو که به وجودم حس بودن میده بشنوم... نگاهم رو تو عمق نگاهت ببینم... و بهت بگم... دوستت دارم... دوست داشتم وقتی که دارم می رم... تو کنارم باشی... دستم رو بگیری... گرمای وجودم رو حس کنی... صدای ضربان قلبی رو که به خاطر تو می تپه بشنوی... عکس خودتو تو آینه ی چشام ببینی... و بهم بگی... نرو... دوستت دارم... بمون... من الان لب یه کوهم... خیره شدم به ته دره... گفته بودم حاضرم به خاطرت جون بدم... حالا دارم به همین فکر می کنم... بهتره که به قولم عمل کنم... جونم فدای تو... اما... منتظرم که بیای... نمی دونم چرا دلم می خواد بهم بگی ... نرو... دوستت دارم... بمون... من خیلی وقته که لبه ی پرتگاه ایستادم و انتظارت رو می کشم... اما تو نیومدی... نیومدی... نیومدی... کسی نیست بهم بگه نرو... دوستت دارم... بمون... برم؟... بگو... بگو نرو... دوستت دارم... بمون... ته دره یه دریای بزرگه... اشکای منه... چیکه چیکه میریزه رو دل زمین... دریا می شه... سیل می شه... دلا رو می بره... خونه ی دلا رو میشکونه... من ابرم... دارم می بارم... تیکه تیکه های وجودم داره می باره ته دره... دارم تموم می شم... نیست می شم... نابود می شم... نیومدی بگی نرو... دوستت دارم... بمون... می خوام ببارم... رو درختا... رو جنگلا... رو دلا... می خوام مثل شبنم بشینم رو گلبرگ لبات... می خوام مثل کبوتر بشینم رو ضریح چشات... می خوام مثل قناری آواز بخونم برات... نیومدی... می خوام پرواز کنم؟... به ته دره ؟... یا طرف آسمون؟... من که نمی تونم برم بالا... تو که نیستی دستمو بگیری... تو که نیستی بهم نیرو بدی... تو که نگفتی نرو... دوستت دارم... بمون... برم؟... بیا... بگو... بگو... بگو... بگو نرو... من ته دره ام...

+ نوشته شده در سه شنبه
1384/07/12ساعت 10:29 قبل از ظهر  توسط ستاره
|
بدان و آگاه باش که تو را برای همیشه خواهم داشت و آنان که می خواهند
میان من و تو تفرقه انداخته و سوء استفاده نمایند بی خیالانی بیش نیستند
و تو نباید فریب آنها را خورده و خود را فدای حسد مفسدان گردانی،
عزیزم تا کی باید در انتظار باشم تا تو مرا بشناسی و بتوانم از نزدیک آنچه
را در دل دارم برایت بازگو کنم در صورتیکه من به احساسات پاک تو سوگند
می خورم و میدانم که چه چیزی تو را رنج می دهد. هرگز گوش به حرف مخالفین
نده،زیرا آنها اضمحلال و رسوایی تو را می خواهند و هرگز مشتاق و سعادت
و رستگاری تو نخواهند بود.
بیا تا به کوووووری چشم همه ی مخالفان برای همیشه پیوند دووووستی ببندیم
و تا زنده هستیم با یکدیگر باشیم زیرا اگر با عشقی پاک با هم زندگی کنیم
دوووستانی خووشبخت خواهیم بوووود و دوووستی مان توام با سعادت و
حیاتمان جاویدان خواهد ماند.
جان غمگین ، تن سوزان، دل شیدا دارم
آنچه شایسته ی عشق است مهیا دارم
سوز دل ، خون جگر ، آتش غم ، درد فراق
چه بلاها که ز عشقت من تنها دارم.
+ نوشته شده در چهارشنبه
1384/07/06ساعت 8:43 قبل از ظهر  توسط ستاره
|
آن روز که با گلها خداحافظی کردم، فکر نمی کردم این نگاه آخر است فکر نمی کردم
فاصصله ها مثل علف های هرز نگاهم را می پوشانند.
کاش میدانستی چقدر دلم برایت تنگ شده

به اندازه ی همه ی ستاره هایی که در عمرت دیده ای. نمی دانم چه طوری می توانم به گلخانه بر گردم.دلم برای یاس های شب بو یک ذره شده است.
+ نوشته شده در دوشنبه
1384/07/04ساعت 6:49 قبل از ظهر  توسط ستاره
|
برای روز میلادم اگر تو،به فکر هدیه ای ارزنده هستی
مرا با خود ببر تا اوج خواستن،
بگو با من که با من زنده هستی،
که بی تو من نه آغازم نه پایان
تویی آغاز روز بودن من
نذار پایان این احساس شیرین
بشه بی تو غم پژمردن من.
خیلی دووووووووووووووستت دارم
+ نوشته شده در جمعه
1384/07/01ساعت 11:57 قبل از ظهر  توسط ستاره
|
شب تو را دوست دارم،با تمام سکوت،با تمام تیرگی ات
هر گاه رازهایم را با تو گفته ام رسوا نشده ام، آن گاه که اشک هایم
را به پایت ریختم، نیشخند ندیدم.
هرگاه که تو از راه می رسی غمی زیبا تمام وجودم را فرا می گیرد و
این اندام نحیف زیر بار غم ها و سختی ها دوباره جان می گیرد
زیر گنبد کبود بی حضور تو حتی یک ستاره هم ندارم اما با وجود تو
من یک آسمان پر از ستاره دارم.
ای شب تو را به خاطر سیاهی و تاریکی و رازداریت دوووووووووووووست دارم

+ نوشته شده در جمعه
1384/07/01ساعت 11:46 قبل از ظهر  توسط ستاره
|
ای عزیز و مهربان تو را به اندازه ی تمامی ستارگان آسمان و پرستوهای عاشق
و گل های سرخ دوست دارم و بر رخسار همچون ماهت بوسه می زنم
عزیزم تو را که وجودت پر از گذشت، محبت و مهربانی است دوستت دارم
به اندازه ستارگان آسمانی دووووووووووووستت دارم.
نمی خواهم به غیر از من
رفیق دیگری باشی
برای لحظه ای حتی
کنار دیگری باشی

+ نوشته شده در جمعه
1384/07/01ساعت 11:36 قبل از ظهر  توسط ستاره
|
عزیزم،در بهار، ستاره ی زندگیت در آسمانها درخشید و طراوت و شادابی رفتار و کلامت را نیز از بهار هدیه گرفت.
سالگرد درخشیدن ستاره ات در آسمانها مبارک باد.
ای بهترین و عزیزترینم، گل نو شکفته ی باغ عبادت، ای مهظر آرامش و ای کسی که نگاهت صفای روح و روانم است.
ای آیینه ی نیکیها، ای خورشیدتاریکیها، ای روشن ترین ستاره و ای مهربان ترین پروانه، زیباترین لحظات زندگیم، در کنار تو شکل می گیرد و این بهار سرسبز و زیبا با بودن تو زیباتر می شود.
+ نوشته شده در جمعه
1384/07/01ساعت 10:44 قبل از ظهر  توسط ستاره
|
اگه دلم تنگ می شه خیلی برات منو ببخش
اگه نگام گم می شه تو شهر چشات منو ببخش
منو ببخش اگه شبا ستاره ها رو می شمارم
اگه همش پیش همه بهت می گم دوستت دارم
منو ببخش اگه برات سبد سبد گل می چینم
منو ببخش اگه شبا فقط تو رو خواب می بینم
منو ببخش اگه تو رو می سپارمت دست خدا
اگه پیش غریبه ها به جای تو می گم شما
منو ببخش اگه اسه چشمای تو خیلی کمم
تو یه فرشته ای و من خیلی باشم یه آدمم
منو ببخش اگه فقط می خوام بشی مال خودم
ببخش اگه کمم ولی زیادی عاشقت شدم
اگه تو رو دوستت دارم خیلی زیاد منو ببخش اگه تویی اون که فقط دلم می خواد منوببخش
+ نوشته شده در شنبه
1384/06/26ساعت 2:56 قبل از ظهر  توسط ستاره
|
خداوندا تویی تنها امیدم
تویی آینه ی صبح سپیدم
جهانی کو به کو گشتم
ولیکن...
به غیر از تو کسی دیگر ندیدم
با تووو می گووویم:
شبانگاهان که تابو تم به دوش آشنایان حمل میگردد
تو هم ای آشنای سنگدل از خانه بیروون آی و با تنها کلامی
کز دروون قلب بر می خیزد
بگو: ای آشنا رفتی سفر، منزل نووو مبارک
+ نوشته شده در جمعه
1384/06/18ساعت 1:54 قبل از ظهر  توسط ستاره
|
وقتی خواستم زندگی کنم راهم را بستند
وقتی خواستم به راحتی سخن بگویم گفتند دروغ است
وقتی خندیدم گفتند دیوانه است
وقتی گریستم گفتند کودکانه است
وقتی سکوت کردم گفتند عاشق است
وقتی خواستم عاشق شوم گفتند گناه است
براستی چه کنم...
+ نوشته شده در جمعه
1384/06/18ساعت 1:34 قبل از ظهر  توسط ستاره
|
اولین کلام همواره شیرین است
لالایی مادر
عشق مادر
مهر پدر...کلام پدر
کلمه ی فرزند
کلمه ی درس و کودکستان
حرف الف:عدد یک عدد بیست
کلمه ی عشق...کلمه ی عزیزم
اولین بوسه همواره شیرین است
بوسه ی مادراز مهر،بوسه ی پدر از مهر،بوسه تشویق معلم،بوسه ی دلدار
لیکن تلخ است کلام آخر خداحافظ وآخرین بوسه

+ نوشته شده در دوشنبه
1384/06/14ساعت 4:13 بعد از ظهر  توسط ستاره
|
زمان چون جوی آبی روان می گردد و همراه با آن لحظات و خاطرات هم قدم بر می دارد چه خوب است که ما نیز چون سبزی برگ گلی باشیم وغم واندوه را از خود دور داریم .
چه زیباست که آدمی ساعات زندگیش را به پاکی آبی سازد وزبانش وقلمش در راه آزادی وایمان بکار رود سپس با هم کوشا می گردیم و در راه آرمان خود گام پر از معنای واقعیت بر میداریم.
یادگاری از غریبه ی دیروز
آشنای امروز فراموش شده فردا
+ نوشته شده در دوشنبه
1384/06/14ساعت 3:55 بعد از ظهر  توسط ستاره
|
۱.نگاه ۴.سلام ۷.قرار ۱۰.ازدواج
۲.لبخند ۵.کلام ۸.دیدار ۱۱.دعوا
۳.چشمک ۶.وعده ۹.بوسه ۱۲.طلاق
+ نوشته شده در دوشنبه
1384/06/14ساعت 3:40 بعد از ظهر  توسط ستاره
|
گفت به اندازه ی ستارگان دوستت دارم
وقتی که آسمان را نگاه کردم هوا ابری بود و حتی یک
ستاره هم در آسمان نبود
+ نوشته شده در چهارشنبه
1384/06/02ساعت 1:11 بعد از ظهر  توسط ستاره
|
ستاره ها به تمامی از آسمان چشمانش بر گونه هایم فرو غلطیدند
غرق در ستاره ها بی اینکه کابوس تاریک شب را ببینم
از دریچه ی خواب هایم ستاره های بزرگ می چیدم
دورترین،کوچکترین ستاره ی شب
شعله ی نورت را بر خیمه ی تنهایی بیفروز که دیگر
ستاره های بزرگ نمی خواهم

+ نوشته شده در چهارشنبه
1384/06/02ساعت 1:1 بعد از ظهر  توسط ستاره
|
سلام ای آشنایان گرمترین سلام اخلاصم را پذیرا باشید
مثل یه نور کوچولو آمدی ستاره شدی
مثل یه قطره بارون آمدی سیل شدی
مثل ستاره،بی تو شبام تیره وتار
حتی ستاره،برق نگاهتو نداره
مثل یه تپه کوچولو بودی کوه شدی
مثل یه جوی باریکی بودی که رود خونه شدی
مثل ستاره،بی تو شبام تیره وتار
حتی ستاره، برق نگاهتو نداره
+ نوشته شده در سه شنبه
1384/06/01ساعت 5:0 قبل از ظهر  توسط ستاره
|